سلام

من برگشتم ! خیلی خیلی دلم تنگ شده بود...فردا هم میخوام برم مدرسه خواستم شروع مدارس رو بهتون تسلیت بگم.......نیشخند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گفت و گو با هم


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۳۱ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

درود

ببخشید که قالب قشنگی نذاشتم آخه دارم میرم مسافرت یه مدت نیستم ...حلالم کنید...وقتی اومدم یه قالب قشنگ میذارم فعلا با آهنگ جدید حال کنید...!!!!!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گفت و گو با هم


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢۱ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام....................................ناراحت

دوست دارم دوباره اعتماد به نفسم رو به دست بیارم ...خیلی سخته ..واقعا سخته ...نمی دونم شاید اصلا من اعتماد به نفسم زیادی زیاده...! نمی دونم ! مثل همیشه گیجم ...راه درست و از نادرست تشخیص نمیدم...گاهی اوقات به خودم می گم واقعا وجود و زندگی ای که من دارم می کنم درسته ؟! مدام بین یه دو راهی گیر کردم...نمی تونم بسازم ...نمی تونم با زندگی بسازم ...به خودم می گم نکنه خدا باهام قهر کرده ؟! اگه اینطور نیست پس چرا من همیشه تنهام ؟! چرا یه روز بهم نمیگه که به خودت بیا ! نمیگه این راه درسته ! یا حتی غلط ....امسال شب قدر احساس کردم دیگه اون آدم پارسال نیستم ....سرد شدم ...بی روح ....بی تفاوت ...امسال چیزی از خدا نخواستم جز یه چیز امسال بدتر از پارسال نباشه ...حالا اگه بهتر نیست بدتر نباشه ...به خدا خسته شدم...از بس که صبح پا شدم و هی چشمام رو دوختم به مانیتور ...از بس که خوابیدم و خوردم خسته شدم ....از بس درس خوندم خسته شدم ...درد می کشم ولی بی صدا...از درون داغونم ...این بار متن هم ننوشتم چون از دست نوشتن هم خسته شدم...حتی از کلمه ی خسته هم خسته شدم...! 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱٥ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

بازم سلام !

*صدای پای مرگ!*

خسته ام ...خسته ...خسته از این همه تلاش برای پرواز ... خسته ام از این همه شکست ... بالهای پروازم شکسته اند...دیگر نای باز کردن بال های شکسته ام را نیز ندارم ... چه برسد به پرواز ...پرواز آرزو شده است برایم ... آرزویی دست نیافتنی ... آرزویی غیر ممکن ... آه ! باد می وزد ...برای آخرین بار بالهای شکسته ام را باز می کنم و خود را رها می کنم در مسیر باد ...باد مرا می برد ...ابر ها را می بینم... و آسمان آبی را ... باد در گوشم صدا می کند ... و من می دانم که چه می گوید ...صدایش برایم آشناست ...صدای مرگ ...صدای سوگ !

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٩ | ٥:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام
**روز تولد من! **
امروز ، روز تولد من بود...اما...اما کسی به خاطر نیاورد که من وجود دارم ...هستم ...زندگی می کنم ... کمی راه رفتم ... دو تاب کهنه را دیدم ... پاهایم خسته بودند...بر روی یکی از تاب ها نشستم...صدای تاب آنقدر بلند بود که انگار زنی جیغ می کشید ... نسیم صورتم را نوازش می کرد و موهایم را بر روی صورتم می ریخت ...من بر روی تاب نشسته بودم ولی تاب تکان نمی خورد ...ناگهان ، بادی وزیدن گرفت ...و تابی را که در کنار من بود به حر کت در آورد ...تند و تندتر ..من بیشتر به فکر فرو رفتم ... با خود گفتم : حتی باد نیز مرا نمی بیند.... 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٩ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

ناز بودن ..مگه نه ؟!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢ | ٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

اینم وا3 نیکل جون که دلش شاد بشه...

ادامه مطلب یادتون نره...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.