سلام!

غروبم، مرگ ِ رو دوشم طلوعم کن تو می تونی

تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو می تونی

شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا

منو با چشمای بازت ببر به تا مشرق رویا

دلم با هر تپش با هر شکستن تا نمی فهمه

که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه

چه راه هایی که رفتم تا که بفهمم جز تو راهی نیست

خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست

تو خوب سوختن رو می شناسی سکوت و از اونم بهتر

من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر

میخام مثه همون روزها که بارون بود و ابری شم

دوباره تو حریر تو مثه چشمات ابری شم

دلم با هر تپش با هر شکستن تا نمی فهمه

که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه

چه راه هایی رفتم تا که بفهمم جز تو راهی نیست

خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: اشعار


تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢٢ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.