سلام....................................ناراحت

دوست دارم دوباره اعتماد به نفسم رو به دست بیارم ...خیلی سخته ..واقعا سخته ...نمی دونم شاید اصلا من اعتماد به نفسم زیادی زیاده...! نمی دونم ! مثل همیشه گیجم ...راه درست و از نادرست تشخیص نمیدم...گاهی اوقات به خودم می گم واقعا وجود و زندگی ای که من دارم می کنم درسته ؟! مدام بین یه دو راهی گیر کردم...نمی تونم بسازم ...نمی تونم با زندگی بسازم ...به خودم می گم نکنه خدا باهام قهر کرده ؟! اگه اینطور نیست پس چرا من همیشه تنهام ؟! چرا یه روز بهم نمیگه که به خودت بیا ! نمیگه این راه درسته ! یا حتی غلط ....امسال شب قدر احساس کردم دیگه اون آدم پارسال نیستم ....سرد شدم ...بی روح ....بی تفاوت ...امسال چیزی از خدا نخواستم جز یه چیز امسال بدتر از پارسال نباشه ...حالا اگه بهتر نیست بدتر نباشه ...به خدا خسته شدم...از بس که صبح پا شدم و هی چشمام رو دوختم به مانیتور ...از بس که خوابیدم و خوردم خسته شدم ....از بس درس خوندم خسته شدم ...درد می کشم ولی بی صدا...از درون داغونم ...این بار متن هم ننوشتم چون از دست نوشتن هم خسته شدم...حتی از کلمه ی خسته هم خسته شدم...! 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱٥ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.