سلام

فکر می کنم یه معذرت خواهی کوچولو به دوستان بدهکارم ! متفکر ببخشید دیگه آخه این مدت دیگه خیلی خیلی سرم شلوغ بود البته همین الآنم سرم شلوغه ولی به خاطر ماه رمضون کمتر شده ... گفتم ماه رمضون ... زبانوای که چه قد دلم وا3 ماه رمضون تنگ شده بود !!
چه حالی میده بعد از سحری خوردن و نماز بپری تو رختخواب و خرپف خرپف ...خواب !   نیشخند
چه حالی میده چند دقیقه مونده به افطار بشینی پای سفره و زل بزنی به زولبیا و بامیه که هی داره بهت چشمک میزنه خیال باطل و تو دلت بگی آخه چرا تو اذان الله اکبر رو اینقدر میکشن ؟!  نیشخند
چه حالی میده بعد از افطار یه سره پای تلویزیون باشی و پشت سر هم فیلم ببینی و حرص بخوری کلافه منتظر یا بخندیقهقهه خنده !   نیشخند
چه حالی میده با بابا بری یه کاسه آش داغ بخری واسه افطار ...  نیشخند
و بعدش هم شب قدر که بهتر از هزاران هزار ماهه ... شبی که سرنوشت امسالت رو رقم میزنه ...
به خاطر همیناس که من عااااااا......اااااااشق ماه رمضونم !لبخند شما چیکار می کنین تو ماه رمضون امسال ؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گفت و گو با هم , دل نوشته های من , ماه رمضان


تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۳۱ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام

مطمئنا آپ کردن دوباره من دلیل خاصی داره چون من هیچ وقت بین دو آپ فاصله ی کمی نمی ذارم !! من خیلی فکر کردم ... و به این نتیجه رسیدم که ممکنه و البته احتمالش هم خیلی زیاده که من در مورد بعضی از مسائل اشتباه کرده باشم ... به هر حال باید قبول کنید که نبود سایه برام خیلی سخت بود و روی تصمیم گیری هام اثر منفی داشت ... من همین جا از همه ی کسانی که بهشون شک کردم و یا گفتم که از دستشون ناراحتم و یا هر چیز دیگه ای که گفتم (!!) معذرت می خوام و ازشون می خوام که من رو ببخشن و حلالم کنن ... به هر حال انسان جایزالخطاست مگه نه ؟! من هم امیدوارم که دلیل شخصی سارینا برطرف بشه و زودتر دوباره اون رو در کنار خودمون ببینیم ! از همه ی شما هم به خاطر راهنمایی هاتون ، دعواهاتون ، ریشه یابی هاتون و ... واقعا تشکر می کنم و ازتون سپاسگزارم !!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢٧ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام

من تصمیم گرفتم با بی توجهی نسبت به مسائل پیش اومده راهم رو ادامه بدم و هیچگونه اهمیتی برای این مسائل قائل نباشم ... با توجه به صحبت هایی که شد به نظر میرسه که طرز تفکر من در مورد شماها کاملا اشتباه بوده و اصلا وبلاگ من به خاطر من اینقدر پر طرفدار نبوده است ... البته خوشحالم که به هر حال متوجه این موضوع شدم و اطرافیانم رو به خوبی شناختم ... امروز و در این ساعت اعلام می کنم که سایه دوباره حالش خوب شده البته نه به این معنی که به این زودیا بخواد به نت بیاد ولی من باهاش امروز صحبت کردم و یکی از دلایلی هم که سبب شد تا من از فکر بستن و بن کردن این وبلاگ در بیام برگشتن دوباره سایه بود ! یه خواهشی هم که از شما دارم فعلا تا زمانی که من بهتون بگم بهش زنگ نزنین ... متوجه حرف هام که میشید ؟! شاید اگه سارینا یه کم دیگه دندون روی جیگر می گذاشت و یه کم خوددار تر می بود این همه اتفاق نمی افتاد ... به هر حال این اتفاق نیفتاد و حالا دیگه این مسئله اصلا اهمیت نداره و اصلا چه بهتر که دیگه رفت ! 

خب از خودتون بگین امیدوارم شماها دیگه نخواین این طور برخورد کنید ! 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢٤ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

نظر یک ریاضیدان در باره زن و مرد (فوق العاده جالب)

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت .

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

سلام

مطلب بالا رو امروز یه هو بهش برخورد کردم دیدم جالبه گفتم براتون بذارم !! جدا از این مطلب لازم دونستم دوباره برای این که فصل الختامی باشه برای سخنان گذشته بحث سایه رو به سرانجام برسونم !!!

تعدادی از شما بر این عقیده هستید که سایه تغییر کرده ، قبول ... عده ای از شما منو در این ماجرا مقصر می دونید ، قبول ... عده ای از شما معتقدید که من سایه رو نمی شناسم و باید اون رو به حال خودش رها کنم ، قبول ... بعضی از شما فکر می کنید که من دست روی دست گذاشتم و هیچ کاری برای سایه نکردم ، قبول ...ولی آیا شما از حال من هم خبر دارین ؟! آیا شما توی اون دوماه که حال سایه اصلا خوب نبود سراغی از سایه گرفتین ؟! آیا کسی اومد که حتی بدون این که از موضوع خبر داشته باشه بهش دلداری بده ؟! آیا کسی از شما با تمام وجود تلاشش رو کرد تا سایه رو از اون وضعیت در بیاره ؟! آیا شما از کارهایی که من براش انجام دادم باخبر بودین ؟! آیا این بی انصافی نیست که من رو مقصر بدونید ؟! به هر حال من گله ای از شما ندارم ! متاسفم که نمی تونم کل ماجرا رو براتون تعریف کنم ...اگه می تونستم و براتون می گن مطمئنم که نظراتتون در مورد این ماجرا و به خصوص من متفاوت تر بود ... به هر حال شاید اگه من هم جای شما می بودم همین حرف ها رو می زدم ... فقط الان بدونید که حال سایه خوب شده و شده همون سایه ی قبلی البته همونطور که گفتم یه کم عاقلتر شده ... دیگه لزومی نداره که نگرانش باشین ...فقط یه خواهشی ازتون دارم : اگه میشه هر بار که نمازی می خونید یا با خداتون خلوتی می کنید حتما منو دعا کنید چون این روزا خیلی بهش احتیاج دارم ....ممنون میشم اگه از خدا بخواین که بهم صبر بده ... صبری که بتونم ....ناراحتنگرانگریه

اشکام دیگه نمذارن که مانیتور رو خوب ببینم ....پس تا بعد !بامن حرف نزن


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: لطیفه های ریاضی , دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱۱ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

                                                  یاهو
نام اثر : امید و زندگی
نام سازنده : ساره .ش
همکاران احتمالی : ---
ابزار و وسایل مورد استفاده :---
مقطع و پایه ی ساخت :اول دبیرستان
مدت زمان ساخت :کمی کمتر از 15 دقیقه !!
ترجیحا  عکس : ---
با  تشکر  از : ---
توضیحات : این فقط یه نصیحت دوستانه است ...! همین !

**********
زندگی را همین طور که هست دوست داشته باش ...با تمام بدی ها و خوبی هایش ...با تمام نداری هایش ... با تمام جدایی هایش ...با تمام اشک هایی که به خاطرش ریخته ای ، دوستش داشته باش ...تقدیر تو همین است ...سرنوشت این چنین برای تو خواسته ....با آن نجنگ ...دوست داشتن او ، او را دوست داشتنی تر می کند...اما ...اما نفرت از آن تمام لحظه هایت را ، ثانیه به ثانیه ی آن را به تباهی می کشاند ... تباهی ای که گاهی برگشت ناپذیر است ... سعی خودت را بکن ! حداقل ، سعی خودت را بکن ! تا اگر فرداروزی به عقب بازگشتی ، افسوس نخوری ... فرصتی برای بازگشت نداری ! خودت خوب این را می دانی ! پس تلاش کن ! تلاش کن که زندگی ات را با چنگ و دندان در آغوش خود نگه داری ...زندگی ات را با اما ها و اگر ها، شاید ها و کاش ها بر باد مده ...! من سال هاست که این پیشه ام شده ! چوب آن اما و اگر ها را خوب خورده ام ...نمی خواهم این چوب نصیب تو شود ...با امیدواری زندگی ات را آباد کن ...چشم هایت را به آینده بدوز ...بساز و آباد کن زندگی ای را که در انتظار توست ... و بارها و بارها با خود بگو : " امید ، نهال آرزو را به ثمر می نشاند ."

**********

منتظر نظراتتون هستم ...! امیدوارم امیدواری هام توی این نوشته بیشتر شده باشه !!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٥ | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام

داشتم توی وبلاگ دختر عمه ام می چرخیدم که به دوتا نوشته برخوردم ...واقعا وصف حال من همین هاست !!ناراحتنگرانگریه

******

احساسی گنگ ازارم میدهد

دوستانم هر یک به بهانه ایی رفتند

یکی عشق را بهانه کرد

دیگری معرفت را

 حالادوستی ندارم

دوستی که دوستم بدارد

اسمان خیالم خالی است

رویاهایم مرده اند

و من متحیرم زندگی چیست ؟

******

آهای آدمیان!

به چشمان خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند

اگر نگاه انداختند عاشق نشوند

اگر عاشق شدند وابسته نشوند 

اگر وابسته شدند مجنون نشوند

و اگر نیز مجنون شدند با عقل و منطق زندگی کنند. 

******

 

شمع می سوزد و پروانه

  به دورش همه شب،

 

 من که می سوزم وپروانه

 ندارم چه کنم؟

 

******

واقعا قشنگ بودن مگه نه؟! امروز فوق العاده برام روز بدی بود به همین خاطر یه کم دپرسم و نمی تونم بنویسم ...طبق معمول شما به بزرگی خودتون ببخشید! 

از نظراتتون هم ممنونم!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

بازم سلام !

*صدای پای مرگ!*

خسته ام ...خسته ...خسته از این همه تلاش برای پرواز ... خسته ام از این همه شکست ... بالهای پروازم شکسته اند...دیگر نای باز کردن بال های شکسته ام را نیز ندارم ... چه برسد به پرواز ...پرواز آرزو شده است برایم ... آرزویی دست نیافتنی ... آرزویی غیر ممکن ... آه ! باد می وزد ...برای آخرین بار بالهای شکسته ام را باز می کنم و خود را رها می کنم در مسیر باد ...باد مرا می برد ...ابر ها را می بینم... و آسمان آبی را ... باد در گوشم صدا می کند ... و من می دانم که چه می گوید ...صدایش برایم آشناست ...صدای مرگ ...صدای سوگ !

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٩ | ٥:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام
**روز تولد من! **
امروز ، روز تولد من بود...اما...اما کسی به خاطر نیاورد که من وجود دارم ...هستم ...زندگی می کنم ... کمی راه رفتم ... دو تاب کهنه را دیدم ... پاهایم خسته بودند...بر روی یکی از تاب ها نشستم...صدای تاب آنقدر بلند بود که انگار زنی جیغ می کشید ... نسیم صورتم را نوازش می کرد و موهایم را بر روی صورتم می ریخت ...من بر روی تاب نشسته بودم ولی تاب تکان نمی خورد ...ناگهان ، بادی وزیدن گرفت ...و تابی را که در کنار من بود به حر کت در آورد ...تند و تندتر ..من بیشتر به فکر فرو رفتم ... با خود گفتم : حتی باد نیز مرا نمی بیند.... 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٩ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام

ببخشید یه مدت حالم اصلاً خوب نبود نتونستم آپ جدید بذارم...الان بهترم ولی خوب نشدم....خب خودتون رو اصلا نگران نکنین(حالا یکی نیست بگه کسی که نگران تو نمیشه...ناراحت) اینم یه متن دیگس که جدیدا نوشتم ..ایشاالله چند هفته ی آینده که حالم بهتر شد در مورد چیزای دیگه ای هم صحبت می کنیم....

**هر شب تنهایی**

هر شب تنهایی

 هر شب گریه

 هر شب اشک

 هر شب غم و اندوه

 هر شب بیداری

 هر شب من پر از تنهایی است

 تنهایی ای که با وجود هیچکس پر نشد

 هر شب من پر از درد است

 دردی که هیچ طبیبی درمان آن را نیافت

 هر شب من پر از ترس است

 ترسی که با هیچکس آرام نگرفت

 زندگی من قبرستانی است از شب های من

 از گریه های شبانه ام در تنهایی

 از درد هایی که در تنهایی کشیدم

 اما...

 در قبرستان زندگی من شمعی کوچک که آب شده همواره می سوزد

 اسمش امید است امیدی که در من مانده

 و من می ترسم از آن روزی که خاموش شود

 و قبرستان زندگی ام را برایم ترسناک تر کند...

 ...

آماده ی خوندن نظراتتون هستم...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳۸٩/٥/۱٧ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام 

اینم اون متنی که قولش رو بهتون داده بودم..فقط یه شرط داره بهم نخندینا...!!نگران

رنگ شب، کنار ستاره ها بی حرف مرده است...کلاغ به پر و بالش می نگرد و می بیند آنچه را آرزو داشته ..رنگ شب روی پر هایش دیگر مرده است...مادرم برخاست....چادر مشکی اش را بر سر کرد... اما....رنگ شب مرده بود بر روی چادر مادر من....پدرم خود را در آینه نگاه کرد ....او جوان است ...اما...رنگ شب بر روی موهای پدرم مرده است...مداد رنگی سیاه ام را برداشتم...خواستم نقاشی بکشم...اما رنگ شب درون مداد رنگی ام مرده است...صدایی آشنا می شنوم...صدای پرستوست اما صدایش دیگر آن صدای همیشگی نیست...به حیاط رفتم و او را دیدم...اما...رنگ شب بر روی بال هایش مرده است...تصمیمم را گرفتم و برخاستم خوب اطرافم را دیدم و گفتم: آه دیگر رنگ شب، کنار ستاره ها ، بی حرف مرده است!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مرگ رنگ , دل نوشته های من


تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٧ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.