سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

 

بر سوادِ سنگفرش راه

با تمام خشم خویش،
با تمام نفرت دیوانه‌وار خویش،
می‌کشم فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!

آه، هنگامی که یک انسان
می‌کُشد انسانِ دیگر را
می‌کُشد در خویشتن
انسان بودن را.

بشنو ای جلاد!
می‌رسد آخر
روز دیگرگون:
روز کیفر،
روز کین‌خواهی،
روز بار آوردنِ این شوره‌زار خون.

زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین.
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گل‌های نفرین.

آه، هنگام که خون از خشم سرکش
در تنور قلب‌ها می‌گیرد آتش،
برق سرنیزه چه ناچیز است!
و خروش خلق،
هنگامی که می‌پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاویز است!

بشنو، ای جلاد!
می‌خروشد خشم در شیپور،
می‌کُوبد غضب بر طبل،
هر طرف سر می‌کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده می‌شود طوفان.

بشنو، ای جلاد!
و مپوشان چهره با دستان خون‌آلود!
می‌شناسندت به‌صد نقش و نشان مردم.
می‌درخشد زیر برق چکمه‌های تو
لکه‌های خون دامنگیر.
و به‌کوه و دشت پیچیدست
نام ننگینتو با هر «مُرده‌باد» خلق کیفرخواه.
و به‌جا ماندست از خون شهیدان
بر سوادِ سنگفرش راه

تقش یک فریاد:
ای جلاد!
ننگت‌باد!

رشت، مرداد 1331 
امیرهوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 

 

توصیه می کنم حتما به این آدرس برید و آهنگی رو که بر اساس این شعر ساخته اند رو گوش بدین ...آهنگ قشنگیه ...http://www.parand.se/t-ebtehaj-jalad.htm 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

 

شبگیر

دیگر این پنجره بگشای که من
به‌ستوه آمدم از این شبِ تنگ.
دیرگاهی‌ست که در خانۀ همسایۀ من خوانده خروس.
وین شب تلخ عبوس
می‌فشارد به دلم پایِ درنگ.

دیرگاهی‌ست که من در دل این شام سیاه،
پشت این پنجره، بیدار و خموش،
مانده‌ام چشم‌براه،
همه چشم و همه گوش:
مست آن بانگ دلاویز که می‌آید نرم
محو آن اختر شبتاب که می‌سوزد گرم
مات این پردۀ شبگیر که می‌بازد رنگ.

آری، این پنجره بگشای که صبح
می‌درخشد پس این پردۀ تار.
می‌رسد از دل خونین سحر بانگ خروس.
وز رخ آینه‌ام می‌سترد زنگ فسوس
بوسۀ مهر که در چشم من افشانده شرار
خندۀ روز که با اشک من آمیخته رنگ . . .

رشت، 4 مرداد 1330
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

 

 

کیوان ستاره بود

ما از نژاد آتش بودیم:
همزاد آفتاب بلند، اما
با سرنوشت تیرۀ خاکستر!

عمری میان کورۀ بی‌داد سوختیم:
او چون شراره رفت
من با شکیب خاکستر ماندم.

کیوان ستاره شد
تا بر فراز این شب غمناک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد
تا شب‌گرفتگان
راه سپید را بشناسد.

کیوان ستاره شد
که بگوید
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خویش بسوزد،
وین شام تیره را بفروزد.

من در تمام این شب یلدا
دست امید خستۀ خود را
در دست‌های روشن او می‌گذاشتم.

من در تمام این شب یلدا
ایمان آفتابی خود را
از پرتو ستارۀ او گرم داشتم.

کیوان ستاره بود:
با نور زندگی می‌کرد
با نور درگذشت.

او در میان مردمک چشم ما نشست
تا این ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم.

تهران، 27 خرداد 1358 
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه)

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ۸:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

 

برای روزنبرگ‌ها

خبر کوتاه بود:
ـ «اعدامشان کردند.»
خروش دخترک برخاست.
لبش لرزید.
دو چشم خسته‌اش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد . . .
و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم.

ـ چرا اعدامشان کردند؟
می‌پرسد ز من با چشم اشک‌آلود،
چرا اعدامشان کردند؟

ـ عزیزم، دخترم!
آنجا، شگفت‌انگیز دنیایی است:
دروغ و دشمنی فرمانروایی می‌کُند آنجا.
طلا: این کیمیای خونِ انسان‌ها
خدایی می‌کُند آنجا.
شگفت‌انگیز دنیایی که همچون قرن‌های دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن‌آلوده‌ست.
در آنجا حق و انسان حرف‌های پوچ و بیهوده‌ست.
در آنجا رهزنی، آدم‌کُشی، خون‌‌ریزی آزادست،
و دست‌و پای آزادی‌ست در زنجیر . . .

عزیزم، دخترم!
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدامشان کردند!

و هنگامی که یاران، 
با سرود زندگی بر لب،
به‌سوی مرگ می‌رفتند،
امیدی آشنا می‌زد چو گُل در چشمشان لبخند.
به‌شوق زندگی آواز می‌خواندند.
و تا پایان به‌راه روشن خود باوفا ماندند.

عزیزم!
پاک کُن از چهره اشکت را، ز جا برخیز!
تو در من زنده‌ای، من در تو: ما هرگز نمی‌میریم.
من و تو با هزاران دگر،
این راه را دنبال می‌گیریم.
از آنِ ماست پیروزی.
از آنِ ماست فردا، با همه شادی و بهروزی.

عزیزم!
کار دنیا رو به آبادی‌ست.
و هر لاله که از خون شهیدان می‌دمد امروز،
نوید روز آزادی‌ست.

تهران، 30 خرداد 1332
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

 

مرثیۀ جنگل

امشب همه غم‌های عالم را خبر کُن!
بنشین و با من گریه سر کُن،
گریه سر کُن!

ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه‌آگین!
سر در گریبان، در پس زانو نشسته،
ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته،
در پرده‌های اشکِ پنهان، کرده بالین!

ای جنگل، ای داد!
از آشیانت بوی خون می‌آورد باد،
بر بال سرخ کشکرت پیغام شومی‌ست،
آنچه چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟

ای جنگل، ای شب!
ای بی‌ستاره!
خورشید تاریک!
اشک سیاه کهکشان‌های گسسته!
آئینۀ دیرینۀ زنگار بسته!
دیدی چراغی را که در چشمت شکستند؟

ای جنگل، ای غم!
چنگ هزار آوای باران‌های ماتم!
در سایه افکندِ کدامین ناربُن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق؟
مرعی که می‌خواند،
مرغی که با آوازش از کنج قفس پرواز می‌کرد،
مرغی که می‌خواست
پرواز باشد . . .

ای جنگل، ای حیف!
همسایۀ شب‌های تلخ نامرادی!
در آستان سبز فروردین، دریغا
آن غنچه‌های سرخ را بر باد دادی!

ای جنگل، ای پیوسته پاییز!
ای آتش خیس!
ای سرخ و زرد، ای شعلۀ سرد!
ای در گلوی ابر و مه فریاد خورشید!
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد؟

ای جنگل، ای در خود نشسته!
پیچیده با خاموشی سبز،
خوابیده با رویای رنگین بهار نغمه‌پرداز،
زین پیله، کی آن نازنین پروانه خواهد کرد پرواز؟

ای جنگل، ای همراز کوچک‌خانِ سردار!
هم‌عهدِ سرهای بُریده!
پُر کرده دامن
از میوه‌های کال چیده!
کی می‌نشیند دُردِ شیرین رسیدن
در شیر پستان‌های سبزت؟

ای جنگل، ای خشم!
ای شعله‌ور چون آذرخش پیرهن چاک!
با من بگو از سرگذشت آن سپیدار،
آن سهمگین پیکر، که با فریاد تُندر
چون پاره‌ای از آسمان، افتاد بر خاک!

ای جنگل، ای پیر!
بالندۀ افتاده، آزاد زمین‌گیر!
خون می‌چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها!
ای جنگل! اینجا سینۀ من چون تو زخمی‌ست.
اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می‌کوبد دمادم.

تهران، فروردین 1350 
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه)

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

مرگِ دیگر

مرگ در هر حالتی تلخ است،
اما من
دوست‌تر دارم که چون از ره درآید مرگ،
در شبی آرام، چون شمعی شوم خاموش . . .

لیک مرگِ دیگری هم هست،
دردناک، اما شگرف و سرکش و مغرور،
مرگِ مَردان، مرگ در میدان.
با تپیدن‌های طبل و شیونِ شیپور،
با صفیر تیر و برق تشنۀ شمشیر،
غرقه در خون، پیکری افتاده در زیر سُم اسبان.

وه، چه شیرین است
رنج بردن،
پا فشردن،
در ره یک آرزو، مردانه مُردن!
وندر امید بزرگِ خویش،
با سرودِ زندگی بر لب
جان سپردن
آه، اگر باید
زندگانی را به‌خونِ خویش رنگِ آرزو بخشید، 
و به‌خونِ خویش، نقش صورتِ دلخواه زد بر پردۀ امید،
من به‌جان و دل پذیرا می‌شوم این مرگِ خونین را.

تهران، دی 1331
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

 

بازگشت

بی مرغ، آشیانه چه خالی‌ست!
خالی‌تر آشیانۀ مرغی
کز جفت خود جداست!

آه، ای کبوتران سپید شکسته‌بال!
اینک به آشیانۀ دیرین خوش آمدید.
اما، دلم به غارت رفته است
با آن کبوتران که پریدند،
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند! . . .

تهران، 3 آبان 1357 
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 

پرنده می‌داند

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می‌ماند.
پرنده در قفس خویش
خواب می‌بیند.

پرنده در قفس خویش
به رنگ‌و روغن تصویر باغ می‌نگرد.
پرنده می‌داند
که باد بی‌نفس است
و باغ تصویری است.

پرنده در قفس خویش
خواب می‌بیند.

تهران، 1350 
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

شادباش

بانگ خروس از سرای دوست برآمد.
خیز و صفا کن که مژدۀ سحر آمد.

چشم تو روشن!
باغ تو آباد!
دست مریزاد!
همت حافظ به‌همره تو، که آخر
دست به کاری زدی که غصه سر آمد!

بخت تو برخاست.
صبح تو خندید.
وز نفست تازه گشت آتش امید
وه که به زندان ظلمت شب یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد.

گل به کنار است.
باده به کار است.
گلشن و کاشانه پر ز شور بهار است.
بلبل عاشق! بخوان به کام دل خویش!
باغ تو شد سبز و سرخ‌گل به برآمد.

جام تو پُر نوش!
کام تو شیرین!
روز تو خوش باد!
کز پس آن روزگار تلخ‌تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد.

رزم تو پیروز!
بزم تو پُر نور!
جام به جام تو می‌زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو که بینیم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد.

تهران، اردیبهشت 1357 
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

تشویش

بنشینیم و بیندیشیم!
این‌همه با هم بیگانه
این‌همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟

جنگلی بودیم:
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک، انبوه درختانی تنهاییم.

مهربانی، به دلِ بستۀ ما، مرغی‌ست
کز قفس در نگشادیمش.
و به عذری که فضایی نیست،
وندرین باغ خزان‌خورده
جز سموم ستم‌آورده، هوایی نیست،
ره برواز ندادیمش.

هستی ما، که چو آئینه
تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ‌انداز،
نه صفا و نه تماشا، به چه‌کار آمد؟
دشمنی دل‌ها را با کین خوگر کرد.
دست‌ها با دشنه همدستان گشتند.
و زمین از بدخواهی به‌ستوه آمد.
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
خون فرو می‌ریزد.

دوست، کاندر بر وی گریۀ انباشته را نتوانی سر داد،
چه توان گفتش؟
بیگانه‌ست.
و سرایی، که به‌چشم‌انداز پنجره‌اش نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ،
زندان است.

من به عهدی که بدی مقبول،
و توانایی دانایی است،
با تو از خوبی می‌گویم
از تو دانایی می‌جویم
خوب من! دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به‌گوشش کن!

من به عهدی که وفاداری
داستانی‌ست ملال‌آور
و ابلهی نیست دگر، افسوس!
داشن جنگ برادرها را باور،
آشتی را،
به امیدی که خرد فرمان خواهد راند،
می‌کنم تلقین.
وندرین فتنۀ بی‌تدبیر
با چه دل‌شوره و بیمی نگرانم من.

این‌همه با هم بیگانه
این‌همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
بنشینیم و بیندیشیم!

تهران، شهریور 1343 
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

ای فردا

می‌خوانم و می‌ستایمت پُرشور
ای پردۀ دلفریبِ رویا رنگ!
می‌بوسمت، ای سپیدۀ گلگون؛
ای فردا! ای امید بی‌نیرنگ!
دیری‌ست که من پی تو می‌پویم.

هر سو که نگاه می‌کُنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاه من.
هر گام که پیش می‌روم، برپاست
سر نیزۀ خون‌فشان به‌راه من
وین راه یگانه: راه بی‌برگشت.

ره می‌سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد.
یک مرد اگر به خاک می‌افتد،
برمی‌خیزد به‌جای او صد مرد.
این‌ست که کاروان نمی‌ماند.

آری، ز درون این شب تاریک
ای فردا! من سوی تو می‌رانم.
رنج است و درنگ نیست، می‌تازم.
مرگ است و شکست نیست، می‌دانم.
آبستن فتح ماست این پیکار.

می‌دانمت، ای سپیدۀ نزدیک؛
ای چشمۀ تابناک جان‌افروز!
کز این شب شوم‌بخت بدفرجام
برمی‌آیی شکفته و پیروز
وز آمدن تو: زندگی خندان.

می‌آیی و بر لبِ تو صد لبخند.
می‌آیی و در دلِ تو صد امید.
می‌آیی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به‌دامن تو صد خورشید.
وز بهر تو باز گشته صد آغوش.

در سینۀ گرم توست، ای فردا!
درمان امیدهای غم‌فسرد.
در دامن پاک توست، ای فردا!
پایان شکنجه‌های خون‌آلود.
ای فردا؛ ای امید بی‌نیرنگ! . . .

رشت، 14 شهریور 1330 
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

کاروان

دیرست، گالیا!
در گوش من افسانۀ دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانۀ شوریدگی مخواه!
دیرست، گالیا! به‌ره افتاد کاروان.

عشق من و تو؟ . . . آه
این هم حکایتی‌ست.
اما، درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهرِ نانِ شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست!

شاد و شکفته، در شبِ جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر هم‌سال تو، ولی
خوابیده‌اند گرسنه و لُخت، روی خاک.

زیباست رقص و ناز سر انگشت‌های تو
بر پرده‌های ساز،
اما، هزار دختر بافنده، این زمان
با چرک و خونِ زخم سر انگشت‌هایشان
جان می‌کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می‌کُنی تو به‌دامانِ یک گدا!

وین فرش هفت‌رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گُل و برگش: هزار ننگ.

اینجا به‌ خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی‌گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان . . .

دیرست، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.
هنگامۀ رهایی لب‌ها و دست‌هاست
عصیان زندگی است.

در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام‌باد!
بر من حرام‌باد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرام‌باد! تپش‌های قلبِ شاد!

یاران من به بند؛
در دخمه‌های تیره و نمناکِ باغشاه،
درعزلتِ تب‌آور تبعیدگاهِ خارک،
در هر کنار و گوشۀ این دوزخ سیاه.

زودست؛ گالیا!
در گوش من فساۀ دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانۀ شوریدگی مخواه!
زودست، گالیا! نرسیده‌ست کاروان . . .

روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پردۀ تاریک و شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لبِ یارانِ هم‌نبرد
رنگِ نشاط و خندۀ گمگشته باز یافت،
من نیز باز خواهم گردید آن‌زمان
سوی ترانه‌ها و غزل‌ها و بوسه‌ها،
سوی بهارهای دل‌انگیز گُل‌فشان،
سوی تو،
عشق من!

تهران، اسفند 1331
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

 

پردگی

جنگل سرسبز در حریق خزان سوخت
خیره بر او چشم خون گرفتۀ خورشید.
دامن شب از غبار سوخته پُر شد
مرغ شب از آشیانه پر زد و نالید.

جنگل آتش‌گرفته از نفس افتاد
وآن‌همه رنگ و ترانه گشت فراموش.
ابر سیه خیمه زد، گرفته و سنگین،
بر سر ویرانه‌های جنگل خاموش.

اما، شب‌ها که جز ستاره کسی نیست،
زمزمه‌ای در میان جنگل خفته است.
خاک نفس می‌کشد هنوز، تو گویی
در نفسش بوی باغ‌های شکفته است.

سینۀ این خاک خشک سوخته حاصل
بستر بس حویبارهای روان است.
در دل گسترده‌اش، چو ابر گرانبار،
اشک زلال هزار چشمه نهان است.

پر ز عطش، ریشه‌های زندۀ سرکش
چنگ فرو می‌برند در جگر خاک.
قلب زمین می‌زند ز جنبش رُستن
با تپش پُر شتاب خون طربناک.

در دل هر دانه‌ای ز شوق شکفتن
رفص دلاویز ناز می‌شود آغاز.
گویی در باغ آفتابی جانش
آمده ناگه هزار مرغ به پرواز.

راه‌گشایان بذرهای نهانی
گر شده از زیر سنگ، ره بگشایند
نازک‌جانان سبزپوش بهاری
رقصان رقصان ز خاک و خاره برآیند.

جوشش آن رنگ و بو که در تن ساقه است،
تا نشود گل، ز کار باز نماند.
شیرۀ خورشید در رگش به تکاپوست
تا که چو رنگین‌کمان شکوفه فشاند.

اینک، ای باغبان، شکوه شکفتن!
ساقه جوانه زد و جوانه ترک خورد.
شاخۀ خشکی که در تمام زمستان
زندگیش را نهفته داشت، گل آورد.

تهران، تیر 1340 
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

 

بوسه

گفتمش:
ـ «شیرین‌ترین آواز چیست؟»
چشم غمگینش به‌رویم خیره ماند،
قطره‌قطره اشکش از مژگان چکید،
لرزه افتادش به گیسوی بلند،
زیر لب، غمناک خواند:
ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!»

گفتمش:
ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .»
خندۀ تلخی به لب آورد و گفت:
ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغ
بختِ شورم ره برین امید بست!
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره‌های ساحل مغرب شکست! . . .»

من به‌خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او می‌گریست.

گفتمش:
ـ «بنگر، درین دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست!»
سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
ـ «چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست، 
لیکن این شب نیز دریایی‌ست ژرف!
ای دریغا شبروان! کز نیمه‌راه
می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .»

گفتمش:
ـ «فانوس ماه
می‌دهد از چشم بیداری نشان . . .»
گفت:
ـ «اما، در شبی این‌گونه گُنگ
هیچ آوایی نمی‌آید به‌گوش . . .»

گفتمش:
ـ «اما دل من می‌تپید.
گوش کُن اینک صدای پای دوست!»
گفت:
ـ «این افسوس! در این دام مرگ
باز صید تازه‌ای را می‌برند،
این صدای پای اوست . . .»

گریه‌ای افتاد در من بی‌امان.
در میان اشک‌ها، پرسیدمش:
ـ «خوش‌ترین لبخند چیست؟»
شعله‌ای در چشم تاریکش شکفت،
جوش خون در گونه‌اش آتش فشاند،
گفت:
ـ «لبخندی که عشق سربلند
وقت مُردن بر لبِ مردان نشاند!»
من زجا برخاستم، 
بوسیدمش.

تهران، 1334 
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

 

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

 

زمین

زین‌پیش، شاعرانِ ثناخوان، که چشم‌شان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود،
بس نکته‌های نغز و سخن‌های پُرنگار
گفتند در ستایش این گنبد کبود.
اما، زمین که بیشتر از هرچه در جهان
شایستۀ ستایش و تکریم آدمی است،
گمنام و ناشناخته و بی‌سپاس ماند.

ای مادر، ای زمین!
امروز، این منم که ستایشگر توام.
از توست ریشه و رگ و خون و خروش من.
فرزند حق‌گزار تو و شاکر توام.

بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
تو ماندی و گشادگی بی‌کرانه‌ات.
طوفان نوح هم نتوانست شعله کُشت
از آتش گداختۀ جاودانه‌ات.

هر پهلوان به خاک رسیدست گُرده‌اش
غیر از تو، ای زمین!، که درین صحنۀ ستیز
ماندی به‌جای خویش
پیوسته زورمند و گران‌سنگ و استوار.

فرزند بد سگالی اگر چون حرامیان
بر حرمت تو تاخت،
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
با جمله ناسپاسی فرزند بی‌شناخت.

آری، زمین ستایش و تکریم را سزاست.
از اوست هر چه هست درین پهن بارگاه.
پروردگان دامن و گهوارۀ وی‌اند
سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه.

ای‌بس‌ که تازیانۀ خونین برق و باد
پیچیده دردناک
بر گُردۀ زمین،
ای‌بس که سیل کف به‌لب آوردۀ عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین،
زانگونه مرگبار که پنداشتی، دریغ
دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات!
اما، زمین همیشه همانگونه سخت‌پشت
بیرون کشیده تن
از زیر هر بلا،
و آغوش باز کرده به لبخند آفتاب
زرین و پُر سخاوت و سرسبز و دلگشا . . .

بگذار چون زمین
من بگذارنم این شبِ طوفان‌گرفته را،
آنگه به نوشخندِ گُهربار آفتاب
پیش تو گسترم همه گنج نهفته را . . .

دزاشیب، تیرماه 1333
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ٧:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()

سلام 

این سروده های زیبا آثار سایه است ...این آثار رو به دوست عزیزم سایه تقدیم می کنم....

آزادی

ای شادی!
آزادی!
ای شادیِ آزادی!
روزی که تو بازآیی،
با این دل غم‌پرورد
من با تو چه خواهم کرد!

غم‌هامان سنگین است.
دل‌هامان خونین است.
از سر تا پامان خون می‌بارد.
ما سر تا پا زخمی، 
ما سر تا پا خونین،
ما سر تا پا دردیم.
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم.

وقتی که زبان از لب می‌ترسید،
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت،
حتی، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن‌گفتن می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت،
می‌کندیم.

وقتی که در ان کوچۀ تاریکی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سکوتش را
بر پنجرۀ بسته فرو می‌ریخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افکندیم.

وقتی که فریب دیو،
در رخت سلیمانی،
انگشتر را یک‌جا با انگشتان می‌بُرد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافیه می‌بستیم.

از می، از گل، از صبح،
از آینه، از پرواز،
از سیمرغ، از خورشید،
می‌گفتیم.
از روشنی، از خوبی،
از دانایی، از عشق،
از ایمان، از امید،
می‌گفتیم.

آن مرغ که در ابر سفر می‌کرد،
آن بذر که در خاک چمن می‌شد،
آن نور که در آینه می‌رقصید،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژدۀ دیدار تو می‌آورد.

در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در میدان،
در زندان، در زنچیر،
ما نام تو را زمزمه می‌کردیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت وحشت‌زا،
آن شب‌های کابوس،
آن شب‌های بی‌داد،
آن شب‌های ایمان،
آن شب‌های فریاد،
آن شب‌های طاقت و بیداری،
در کوچه تو را جستیم.
بر بام تو را خواندیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

می‌گفتیم:
روزی که تو بازآیی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت.
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.

می‌گفتم:
روزی که تو بازآیی،
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ریخت.
وین حلقۀ بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت.

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
این فرش که در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
این حلقۀ خون است.
گل‌خون است . . .

ای آزادی!
از ره خون می‌آیی،
اما
می‌آیی و من در دل می‌لرزم:
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده‌ست؟

ای آزادی!
آیا
با زنجیر
می‌آیی؟ . . .

تهران، دیماه 1357 
هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج (سایه)


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ساره | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.