اسمش را نمی دانم...

سلام 

این یه متنه که توی نت پیدا کردم ( فکر می کنم باید نوشته ی آقای سالاری باشه ) و اسمش رو هم نمی دونم...ولی واقعا زیباست...

****

برایت از چه بنویسم؟

از واژه های تکراری که به سبکی بال پروانه ها دهان به دهان می چرخند یا از حرف های آبی که در ازدحام کوچه های شلوغ تنها مانده اند؟

از کودکی فراموش شده در وجود آدم ها یا از بهانه های زنگ زده ای که حتی ارزش نوشتن هم ندارد؟!

این روزها واژه ها هم راه خانه هایشان را گم کرده اند و من برای پیدا کردن دریایی از معانی زیبا می خواهم...

می خواهم روی تمام قلب ها پررنگ بنویسم:"خدا"

این روزها عاشق او بودن، سعادتی است که نصیب هر کسی نمی شود ... 

/ 6 نظر / 15 بازدید
سایه

[نیشخند]بابا ادبیات!!! دمت گرم!!![قلب][بغل][پلک]

سایه

دمت گرم برا نویسنده بود نه برا تو!!![قهقهه]

maryam

سلاااااااااااااام من اومدم[بغل]. تو این مدت خیلی دلم براتون تنگیده بود [ناراحت]بابا این بابای ما مگه میذاره.خب بگذریم.من دیگه خسته شدم با این دوستای مسخره ی توی مدرسه[کلافه][کلافه]

maryam

یه گاف دادی ساره [زبان]تابلو که تو در حال خر زدن هستی دیگه [شرمنده]چون دیر به دیر سر میزنی[چشمک]

maryam

خوش به حالتون[گریه] مدرسه ی ما اینترنت حتی تو دست معلممون نیست چه برسه به ما[نگران]